بديع الزمان فروزانفر

155

شرح مثنوى شريف ( فارسى )

باز مىگفت ولى سخن او به ظاهر وعظ و نصيحت و در باطن دام ضلالت بود ، چنان كه نفس بسيار اوقات از راه مكر ، راه رياضت و عبادت را بسالك مىنمايد و مقصود او ايجاد غرور و غفلت و يا صرف عمر در پوست و ظاهر طاعت است ، به همين دليل حذيفة بن اليمان علائم و آثار نفاق و مواضع خطر را از پيغمبر ( ص ) مىپرسيد و مسائل متعلّق بظواهر عبادات را از قبيل طهارت ظاهر و شكّ و سهو فرو مىگذاشت ، فريب‌كارى وزير و گول خوردن مردم بناگاه قلب مولانا را تكان مىدهد و ضميرش را در لرزه مىافكند زيرا او مىداند كه انسان تا چه حدّى ضعيف و افسون پذير است و چه بسيار نيرومندان و زاهدان كه به اسباب پيدا يا پنهان دانسته يا ندانسته لغزيده و از راه صواب منحرف شده‌اند ، اين انسان با همه تقوى و زيركى از تأثير عوامل درونى مصونيّت ندارد مگر خدا دستگير شود و او را رهايى بخشد ، بر اثر همين انديشه مولانا دست بدعا بر مىدارد و در ضمن دعا رمزى از مكايد نفس و تأثير آن در عبادات و احوال قلبى باز مىگويد ، نفس را بموشى كه غلّه از انبار مىدزدد و يا دزدى كه جرقّه‌هاى آتش را خاموش مىكند تشبيه مىنمايد از آن رو ديگر بار به خدا و عنايات او متوجّه مىشود و مسئلهء خواب و آسايش انسان را در آن حالت كه از هر تكليفى آزاد است به ياد مىآورد و عارف را از جهت فناى در حق بخفته تشبيه مىكند از آن جهت كه خدا در وى تصرّف مىكند و او خود از تصرّف آزاد و محمول حق است و اصحاب كهف را مثال مىآرد امّا اصحاب كهف نزد وى اشخاص معيّنى نيستند كه در قرآن و روايات اسلامى خوانده‌ايم بلكه آنها در هر عهدى وجود دارند و نوعشان محفوظ است هر چند كه چشم ناقص ظاهر بين ايشان را ادراك نمىكند ، در اينجا تفاوت نظرها را به اجمال بيان مىفرمايد و مىخواهد بگويد كه مرد خدا هميشه موجود است ليكن براى همه مشهود نيست زيرا همه چشم باطن بين ندارند و قصّهء ليلى و خليفه را بحسب مثال مىآورد كه او ليلى را بصفت زيبايى نمىديد چه از داشتن چشمى چون چشم مجنون كه جمال ليلى را در